محرم............................!
در آستانه ی حلول محرم یکهزار چهارو سی چهار هستیم !(۱۴۳۴).ماهی که در آن یکی از دردانه های آدم و عالم در دهمین روز آن و در یکهزار و سیصد و اندی سال پیش،شگفترین واقعه ی آسمان و زمین را رقم زد واراده اي را بنياد نهاد كه تا ابديت ، آموزه رهايي و آزادگي نوع بشر شد . حسين ابن علي(ع) امام همامي كه براي اين كه درستي را معنا كند و راستي را تصوير و در مدار آزادگي ، انسان را به ماهيت خويش نزديك نمايد ! خود و خان ومانش را در درصحراي تفتيده جهل عربي ودربيابان ستم شكمبارگان رياكار به مقتل خورشيد برد و سياوش باره هاي اساطير مانده در اتوپياي بشر را،تجلي بخشيد. يوسفي شد در چاه كفران عرب . شاهكاري را درپرده آفرينش رقم زد كه تا ابديت يگانه و ممتاز خواهد ماند . زاهد و فرزانه و پاكدامن ،عاشق رهايي انسان ، زلال درامتدادسرشت انساني . باشكوه چون خورشيد در زمهرير حيات آدمي و مهتاب شب هاي ديجور انسان تا همه ي ابديت و تا همه اعصارو براي همه ي انسان ها ، بي دغدغه ي رنگ و نژاد و آيين ! شكوه شگفت و سرشار از سياوشان اين حادثه ي هولناك و اما فاخر ، باعث شده است تا انتهاي آفرينش ، محرم و سوگوارهايش ،جاودانه بماند !

عرض تسليت دارم و داغدار خواهيم ماند !
السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولادالحسین
و علی اصحاب الحسین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 12:4 توسط قلم
|
سلام. بی بهانه و در پاسخ به یک پرسش ساده از سوی یک نازنینی آمده ام . ! شاید ، در این روزگار که دامنه ی تارهای عنکبوتیش ، گسترده و گستره می شود ، بشود ، رها شد و کمی هم ، ورای این تارپیچ های غفلت و غبار بیگانگی از هم ، خودیت و آزادگی و حس بودن در مرغزار زندگی و شدن در آفرینش خدا را تجربه کرد ... و صد البته آیا این وادی بی انتها ، این کوچ بی مقدمه ، این هروله ی شوق انگیز ،سوار این کجاوه ی ناپایدار و توسن چموش ، شدن و در این بزرگراه و جاده ی ناپیدا مقصد ، سوار سرنوشت شدن ، بی همرهی شما ، همرهان هماره ،شدنیست ؟! نه . ناشدنیست !! آمده ام با کوله باری از پرسش و ابهام ، که شاید برای مقصد توشه ای و برای شبان و روزان وخلوت و جلوت مان ، روایتگری صادق ، باشد ، ورای کیش و آیین و آموزه ای ! آنجا که دانایی تراز آدمیست و عقال عقل ترازوی سنجه و توزین مرتبت انسان است ! وصد البته با حفظ ملاحظات خدا و آفرینش و انسان ..... !!! /( و اما "جوربند "که در انتهای عنوان وبم آمده است ، نام دهکده ایست در شمایل یک شهر ! که من ، در آن به دنیا آمدم ودر آن ، با سنت های ایل و تبارم ، نشو و نما یافته و در این زیستن ناچار ، هویت یافته ام . جوربند نامیست پرآوازه در سرزمین دل ودر هرکجای این آبادی که ساکنانش ، تاجر سادگی و سنت و دانایی و دین داری باشند . و صد البته آن روی سکه ی این دردانه ی زمین ! سرشار زیبایی های خداست که درجای جای دشت و پاریز کوه و بیشه و دمن و شالیزار و رود و دره و قله و تپه ها و جنگلش ، سیال چون روح زندگی و در رودخانه ی جانش ، جاریست .../ در همین نزدیکیست کودک نابالغ شهر !/ (جوربند ) پر از خالی دروغ !/ سرشار سادگی های کودکانه/ انباشت گریه های بی بهانه ی ممتد ، برای یک ترک ترد ساقه ی نارنج / پشت دیوار همسایه ،آی چپر بدوش ! آی همسایه ! کجاست آوای ونگ ونگ گوگزا و ناله ی شبگیر گالش "مانده فریاد" در گلو ؟!!!