آذرخشان شعر رهایی!
امروز ،نمیدانم چند دهه از شعله شدن سه آذر اهورایی این ملک ، گذشته است ! ۱۶ آذر ۱۳۳۲ را میگویم که عمله ی استبداد و اکله دیکتاتوری سه چکاوکـ آوازه خوان شب های دیجور وطن را در پیش پای غول نامهربان و جلاد ، قربانی هوس و عفریت نافرزانگی خود کردند ! آذرانی که شعله شدند در زمهریر سوزناک ستم و استبداد، سوختند و خاکستر شان در آسمان رهایی این سرزمین سیه پوش ، قاصدک های آزادی شدند! اما انگاره ی این آبادی ، انگار برای ابد از ازل محتوم شده است که در آسمان این آبادی مظلوم و نجیب ، مدام ، چلچله گان ،بی شرم و شفقتی ،کباب هوس های شکمبارگان و قماربازان قدرت قرار گیرند ! هر ازگاهی برای بهانه ای و هر گاهی بی نشانه ای! از روزگار نعلبند مدائن که دانایی کابین اشراف زادگان بی شرافت انسانی بود تا به روزگار صدرای الهیات که جرات پرسیدن را در محاق خاک کویری و بی آب و علف کهک !دفن کردند وتا به روزگار آمده و نیامده ای که کاهنان وپیشگویان دهانت را میبویند تا مگر گفته باشی وطن! دوستت دارم !
آذران اهــــــــــــــــــــورایـــــــــــی
وطن روزتان مبارک و روزگـــــــــــــــــــــــــــــــــارتان حجستـــــــه باد.
.
[درج ادامه مطلب]
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 17:14 توسط قلم
|
سلام. بی بهانه و در پاسخ به یک پرسش ساده از سوی یک نازنینی آمده ام . ! شاید ، در این روزگار که دامنه ی تارهای عنکبوتیش ، گسترده و گستره می شود ، بشود ، رها شد و کمی هم ، ورای این تارپیچ های غفلت و غبار بیگانگی از هم ، خودیت و آزادگی و حس بودن در مرغزار زندگی و شدن در آفرینش خدا را تجربه کرد ... و صد البته آیا این وادی بی انتها ، این کوچ بی مقدمه ، این هروله ی شوق انگیز ،سوار این کجاوه ی ناپایدار و توسن چموش ، شدن و در این بزرگراه و جاده ی ناپیدا مقصد ، سوار سرنوشت شدن ، بی همرهی شما ، همرهان هماره ،شدنیست ؟! نه . ناشدنیست !! آمده ام با کوله باری از پرسش و ابهام ، که شاید برای مقصد توشه ای و برای شبان و روزان وخلوت و جلوت مان ، روایتگری صادق ، باشد ، ورای کیش و آیین و آموزه ای ! آنجا که دانایی تراز آدمیست و عقال عقل ترازوی سنجه و توزین مرتبت انسان است ! وصد البته با حفظ ملاحظات خدا و آفرینش و انسان ..... !!! /( و اما "جوربند "که در انتهای عنوان وبم آمده است ، نام دهکده ایست در شمایل یک شهر ! که من ، در آن به دنیا آمدم ودر آن ، با سنت های ایل و تبارم ، نشو و نما یافته و در این زیستن ناچار ، هویت یافته ام . جوربند نامیست پرآوازه در سرزمین دل ودر هرکجای این آبادی که ساکنانش ، تاجر سادگی و سنت و دانایی و دین داری باشند . و صد البته آن روی سکه ی این دردانه ی زمین ! سرشار زیبایی های خداست که درجای جای دشت و پاریز کوه و بیشه و دمن و شالیزار و رود و دره و قله و تپه ها و جنگلش ، سیال چون روح زندگی و در رودخانه ی جانش ، جاریست .../ در همین نزدیکیست کودک نابالغ شهر !/ (جوربند ) پر از خالی دروغ !/ سرشار سادگی های کودکانه/ انباشت گریه های بی بهانه ی ممتد ، برای یک ترک ترد ساقه ی نارنج / پشت دیوار همسایه ،آی چپر بدوش ! آی همسایه ! کجاست آوای ونگ ونگ گوگزا و ناله ی شبگیر گالش "مانده فریاد" در گلو ؟!!!