رقص حنجره با خنجر ! در قربانگاه جان و ایمان آدمی !
این روزها بشریت در بطن یک واقعه ی ناب و در آستانه ی یک شکوه بی انتهاست . و ابراهیم بازمانده ی این واقعه ی عظیم ! در آزمون یک ابتلاء ناچار و تعهد ازلی و در قلب یک حادثه ی عاشقانه ایستاده است ! از یک سو فرمان معشوق و قالوا بلی ازلی و از دگر سو دلبردگی پاره ی تن که از پس آرزوی سال های مانده دردل ٬ بوی طراوت و نوباوگی اش جان مشتاق ابراهیم را در آتش اشتیاق دیده و دیدن و سرمست سروقد کشیدن بالا بلندش ٬ شعله می زند !! چه کند ابراهیم در این جدال ناچار و در این تقابل محتوم ؟! و در تزاحمی سخت و سوگ ناک و ابراهیم شوربختانه باید انتخاب کند عشق ابدی و قالو ا بلی ازلی را و یا تن دادن به فرمان دل و جگر پاره و خون ناکش! بیابان است و هولناکی فرمان و اطاعت و تنهایی و بندگی و جان باختن رود و به چشم ٬ نظاره کردن شگفتی اشتیاق در رقص چاقو و حنجره ! و آنگاه فواره ی شراب گونه ی خون گلو و قصه ی عاشقی هایی که در کوچه کوچه های این بلد امین تا ابد ٬ واگویه ی مادران زمین میشود ...! و مستی سر کشیدن جام مل و سختی و صعوبت بر دوش کشیدن ارجمند ترین درد دردعجینی که یارش را آسمان و زمین هم نتوانست کشید ! ...... آیا چنین شد ؟ آری ! چنان شد که در ابتهاج این اطاعت ناچار واین آزمون شگفت ودر این میانه ی میدان ! (ابراهیم ) و پسر آدم (اسمائیل ) چه باشکوه و وقار ٬ سر بر آستانه ی عالم و آدم ساییده ودر تمنای طاعتش چه با شفقت و مهربانی بی بدیل در هرم عاشقانه ی ایمان سر تعظیم فرود آوردند ... و "اسمائیل" تمثیل یگانه ی" پسر عشق" شد و در لوح ابدیت ٬جاودانه ماند و سرانجام در سراچه ی ایمان انسان ٬ نقاشی شد . و آنگاه در سپهر خلقت و آفرینش ٬ آبروی "آدم" در ادعای بزرگ خداوند گردید . آفرین بر اسمائیل و بشکوه باد ابراهیم . و فرخنده و ریحان باد این تجلیات عاشقی و عارفانه ی پسران آدم از ابراهیم پدر تا اسمائیل پسر و تا برکه ی غدیر که باز پدری نوشانوش ذبح عظیم دگری را در کربلای جان و در مضمار عشق به ودیعت گذاشت ! آه از این عاشقی های مدام ....بادا ایدون باد . نازنین ..
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 19:47 توسط قلم
|
سلام. بی بهانه و در پاسخ به یک پرسش ساده از سوی یک نازنینی آمده ام . ! شاید ، در این روزگار که دامنه ی تارهای عنکبوتیش ، گسترده و گستره می شود ، بشود ، رها شد و کمی هم ، ورای این تارپیچ های غفلت و غبار بیگانگی از هم ، خودیت و آزادگی و حس بودن در مرغزار زندگی و شدن در آفرینش خدا را تجربه کرد ... و صد البته آیا این وادی بی انتها ، این کوچ بی مقدمه ، این هروله ی شوق انگیز ،سوار این کجاوه ی ناپایدار و توسن چموش ، شدن و در این بزرگراه و جاده ی ناپیدا مقصد ، سوار سرنوشت شدن ، بی همرهی شما ، همرهان هماره ،شدنیست ؟! نه . ناشدنیست !! آمده ام با کوله باری از پرسش و ابهام ، که شاید برای مقصد توشه ای و برای شبان و روزان وخلوت و جلوت مان ، روایتگری صادق ، باشد ، ورای کیش و آیین و آموزه ای ! آنجا که دانایی تراز آدمیست و عقال عقل ترازوی سنجه و توزین مرتبت انسان است ! وصد البته با حفظ ملاحظات خدا و آفرینش و انسان ..... !!! /( و اما "جوربند "که در انتهای عنوان وبم آمده است ، نام دهکده ایست در شمایل یک شهر ! که من ، در آن به دنیا آمدم ودر آن ، با سنت های ایل و تبارم ، نشو و نما یافته و در این زیستن ناچار ، هویت یافته ام . جوربند نامیست پرآوازه در سرزمین دل ودر هرکجای این آبادی که ساکنانش ، تاجر سادگی و سنت و دانایی و دین داری باشند . و صد البته آن روی سکه ی این دردانه ی زمین ! سرشار زیبایی های خداست که درجای جای دشت و پاریز کوه و بیشه و دمن و شالیزار و رود و دره و قله و تپه ها و جنگلش ، سیال چون روح زندگی و در رودخانه ی جانش ، جاریست .../ در همین نزدیکیست کودک نابالغ شهر !/ (جوربند ) پر از خالی دروغ !/ سرشار سادگی های کودکانه/ انباشت گریه های بی بهانه ی ممتد ، برای یک ترک ترد ساقه ی نارنج / پشت دیوار همسایه ،آی چپر بدوش ! آی همسایه ! کجاست آوای ونگ ونگ گوگزا و ناله ی شبگیر گالش "مانده فریاد" در گلو ؟!!!